loading...
مجله وبلاگی | بروز ترین مجله اینترنتی
وبلاگی بازدید : 7262 تابستان 1391 نظرات (0)
در بزرگراه مي‌راندم. حواسم شش‌دانگ به جلو بود. دماي تند و تيز هوا از موج‌هاي گرما كه از سطح آسفالت بلند مي‌شد، پيدا بود. شيشه‌هاي بالاي ماشين به كمك كولر ماشين آمده بودند تا مرا از شر اين هواي داغ نجات دهند. به ساعتم نگاه كردم. يك ساعتي مي‌شد كه پشت فرمان بودم. دست دراز كردم و موج راديو را عوض كردم. مجري با زن و مردي صحبت مي‌كرد. ابتدا خيلي متوجه بحث نبودم؛ مثل كسي كه بدون خبر وارد اتاقي شده باشد كه سه نفر در آن مشغول صحبت هستند. خواستم موج ديگري را بگيرم كه جملات مرد مهمان برنامه مانع شد. دقيق‌تر كه گوش كردم، متوجه شدم آنها در مورد فرزند اين خانواده صحبت مي‌كنند. مرد، پدر فرزند است و زن، مادر او.

آنها از فرزندي سخن مي‌گفتند كه مشق‌هايش را ده‌ها بار مي‌نويسد و پاك مي‌كند. اگر ذره‌اي سياهي بر صفحه سفيد دفترش بنشيند، كاغذ را پاره مي‌كند و گاهي دفتر را كنار مي‌گذارد. آنها از رفتار وسواس‌گونه كودكشان هنگام لباس پوشيدن، حمام رفتن، مرتب كردن اتاق و... حرف مي‌زدند. مجري كه بعد متوجه شدم روان‌شناس است، به حرف‌هايشان گوش مي‌داد و گاه سوال‌هايي مي‌كند تا به قول خودش در پايان برنامه، حرف‌هاي پدر و مادر را جمع‌بندي كند.

بقیه در ادامه مطلب . . .
وبلاگی بازدید : 609 زمستان 1390 نظرات (1)

آقاکیوان کلید را توی در چرخاند و سلامی گفت، تند تند لباس‌هایش را عوض کرد و گفت:

- ستاره! امروز بالاخره تونستیم همه کارهای مهسا رو انجام بدیم، کارت‌های عروسی‌اش رو هم پخش کردیم، قرارهای آرایشگاه و ماشین و عکاس و فیلمبردار رو یه بار دیگه چک کردیم. ایشاا… اگه مشکلی پیش نیاد جمعه به خیر و خوشی این دختر می‌ره سر خونه و زندگیش، خدا رحمت کنه باباش رو، چه مرد نازنینی بود، تا زنده بود ما که هیچ کاری براش نکردیم…

آقا کیوان توی بانک کار می‌کرد، مرد جاافتاده و مهربانی بود اما هروقت کار و برنامه‌ای داشت، تا انجامش نمی‌داد، نمی‌توانست آرام بگیرد. می‌گفت بیست سال صندوقداری بانک آدم رو از تک و تا می‌اندازه اما باعث می‌شه حواست به همه چی باشه و بدونی هر کاری رو کی انجام بدی و از کنار هیچ چیزی هم به سادگی نگذری. با آنکه سن و سالی را گذرانده بود اما هنوز هم رفیق‌باز بود، البته سرش توی زندگی خودش بود اما با چند نفر از همکارها و دوستان قدیمی رابطه خیلی خوب و عمیقی داشت. شاید به همین دلیل بود که بعد از آن تصادف وحشتناک توی جاده قم – تهران و فوت آقای خلیلی هنوز که هنوز بود صبح‌ها تا می‌نشست روی صندلی‌اش توی بانک، برای او فاتحه‌ای می‌خواند و امکان نداشت جمعه به جمعه سر خاک مادرش و او نرود.

بقیه در ادامه مطلب . . .

تفریحی
پیشنهاد 2






اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    جنسیت شما ؟
    آمار سایت
  • کل مطالب : 3266
  • کل نظرات : 77
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 58
  • آی پی امروز : 686
  • آی پی دیروز : 840
  • بازدید امروز : 9,352
  • باردید دیروز : 3,559
  • گوگل امروز : 20
  • گوگل دیروز : 2
  • بازدید هفته : 21,836
  • بازدید ماه : 57,762
  • بازدید سال : 1,059,414
  • بازدید کلی : 7,414,941
  • پخش زنده فوتبال
    مطالب پربازدید
    بازی انلاین مجله