close
چت
داستان پروانه های باغ
در شبکه های اجتماعی هوادار ما باشید
صفحه اصلیتالار گفتمانآرشیوعضویتورودنقشه سایتخوراکتماس با مافروشگاهمترجم قالب
نظرسنجی
نظر سنجی دوم
موضوعات
  • سلامت
  • خانواده
  • گردشگری
  • ورزش
  • تکنولوژی،کامپیوتر و موبایل
  • تاریخ وفرهنگ وهنر
  • آموزشی
  • اقتصادی ، اجتماعی
  • اس ام اس
  • اخبار
  • ابزار وبلاگ نویسان
  • ضمائم
  • تیتراژ
  • آرشیو
  • 1395
  • 1394
  • 1393
  • 1392
  • 1391
  • 1390
  • آخرین کاربران
    لینک های روزانه
    لینک های دوستان
    نظرسنجی
    جنسیت شما ؟


    پیشنهاد



    داستان پروانه های باغ

    361 بازدید شعر ،داستان و ادبیات ,
    لایک: نتیجــــه : 0 امتیــــاز توســـط 0 نفـــر ، مجمـــوع امتیــــاز : 0

    پروانه هایی که سال پیش از باغ عمه خانم، گرفته بودیم، نرسیده به تهران همه مرده بودند. هر پنج تایشان را زیر سبد انداخته بودیم که جایی نروند. جایی نرفتند. همان جا زیر سبد بال بال زدند و لابد آنقدر سرهایشان به سقف سبد خورده بود که زنده نماندند.

    برای امسال دیگر خیال پروانه گرفتن نداشتم. اصلاً همان پارسال که پروانه ها را گرفتیم، دیدم که به قشنگی که فکر می کردم ،نیستند. انگار از تلویزیون قشنگ تر بودند یا شاید پروانه های باغ عمه خانم مثل آن هایی که در تلویزیون می دیدم نبودند. پروانه های تلویزیون از دور هم رنگ های جور واجور روی بال هایشان معلوم بود. ولی پروانه های باغ عمه خانم را در دستم هم که می گرفتم رنگشان بی حال بود. سکه دار نبود. رنگ بال پروانه های عمه خانم مثل پارچه هایی بود که مادرم ازشان برای پدربزرگ پیژامه می دوخت و پروانه های تلویزیون مثل پارچه هایی که مادرم از بازار برای خودش می خرید و می برد پیش خیاط خانوادگی شان. پارچه های سکه دار.

    رنگ و وارنگ. ساتن و حریر. نه مثل پارچه ی پیژامه ای پدربزرگ چیت و چلوار بی مک و موک. امسال که می رفتیم، می دانستم که هوس پروانه گرفتن ندارم. هر قدر هم بیایند و برقصند و جولان بدهند، حرصم در نمی آید که بپرم یکی یکی را بگیرم و زیر سبد پلاستیکی که مادرم استکان نعلبکی های سفر را داخل آن می گذاشت، بیندازم. همان پارسال یادم هست نرسیده به تهران وقتی دیدم که پروانه ها بال بال می زنند، سبد را برداشتم و راحت پروانه ها را دستم گرفتم

    بقیه در ادامه مطلب . . .

    همان رنگ خفیف هم از بال هایشان پریده بود مثل پارچه های چیت و چلوار نبودند. عینهو کرباس شده بودند. پارچه ی کرباس که دیده اید؟ همه یک روزی می بینند. نگران نباشید.

    این ها را عمه خانم می گوید. عمه خانم، عمه ی بزرگ مادرم است. از پدربزرگ هم بزرگترند. کسی نمی داند چند سالشان است. گمانم سنشان آنقدری بالاست که وقتی تعارف می کنند که من دیگه آفتاب لبه بومم یا من عمر خودم رو کردم دیگه کسی نمی گوید ای بابا این چه حرفیه؟ ان شاءالله ۱۲۰ ساله باشید. البته ای بابا و این چه حرفیه؟ را می گویند. ۱۲۰ ساله بشید را نمی گویند. برای همین هم فکر می کنم ۱۲۰ را کلی وقت است که رد کرده اند. پروانه های تلویزیون از دور هم رنگ های جور واجور روی بال هایشان معلوم بود.

    ولی پروانه های باغ عمه خانم را در دستم هم که می گرفتم رنگشان بی حال بود. سکه دار نبود. رنگ بال پروانه های عمه خانم مثل پارچه هایی بود که مادرم ازشان برای پدربزرگ پیژامه می دوخت و پروانه های تلویزیون مثل پارچه هایی که مادرم از بازار برای خودش می خرید و می برد پیش خیاط خانوادگی شان. ولی هنوز قبراق و سرحال و به هوش است. باغ عمه خانم زمستان های سختی دارد. با این حال عمه خانم زمستان هم از جایش تکان نمی خورد در همان باغ می ماند. زمستان دلش به چه خوش یا گرم می شود خدا می داند.

    عمه خانم تنها نیست، حالا چند سالی می شود که مرد و زن جوانی که ۳ تا بچه ی قد و نیم قد دارند، هم کارهای باغ را می کنند هم، همدم عمه خانمند ولی تا قبل از آن عمه خانم تنها بود. این که این مرد و زن آمدند، هم به اصرار پدربزرگ بود. گفتم که زمستان های باغ سرد و یخ زده است و ما هیچ وقت زمستان ها به باغ نمی رویم. فقط بهار. بهارهای باغ دیدن دارد. میوه های باغ عمه خانم از همه ی باغ ها زودتر می رسد و تا آخر فصل هر میوه ای به درخت هایش، میوه هست.

    درخت گردویی دارد که هم سال عمه خانم است آنقدر بزرگ است و بار می دهد که برایش به تنهایی سند درست کرده اند. هیچ وقت آخر تابستان یا اول پاییز باغ را ندیده ام که ببینم درخت گردو چقدر بار می دهد ولی یادم هست سه سال پیش که رفتیم باغ، عمه خانم به پدربزرگ سفارش کرد کاغذی بنویسند که شد، سند درخت گردوی هم سال عمه خانم . یک دونگ هم به نام من شد.

    بنچاق درخت گردو را پدربزرگ، داخل صندوقچه ی آهنی خودش نگه داشته و به مادرم سفارش کرده که اگر باغ را هم روزی فروختند این درخت گردو را نگه دارند. با خودم قرار گذاشتم که وقتی بزرگ شدم سهم یک دونگ از درخت گردو را بفروشم. نه می بخشم نه حتی یک دانه اش را می گذارم کسی بخورد. همه اش را می خواهم بکارم تا نهال گردو بشود، بعد باغ گردوی من مثل باغ عمه خانم پر از پروانه می شود نه پروانه هایی که بال هایشان مثل چیت و چلوار باشد همه ساتن و حریر.

    منبع:تبیان


    برچسب ها :


    پست های مرتبط :


    ارسال نظر
    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    تفریحی
    پیشنهاد 2






    ویترین فروشگاه
    پخش زنده فوتبال
    مطالب پربازدید
    بازی انلاین مجله
       
       
    ورود به سایت
    ارتباط با مدیر
    آمارگیر
      آمار مطالب
      کل مطالب : 3266
      کل نظرات : 77
      آمار کاربران
      افراد آنلاين : 3
      تعداد اعضا : 26
      آمار بازديد
      بازديد امروز : 606
      بازديد ديروز : 488
      بازديد کننده امروز : 70
      بازديد کننده ديروز : 80
      گوگل امروز : 9
      گوگل ديروز: 10
      بازديد هفته : 2,424
      بازديد ماه : 18,512
      بازديد سال : 299,875
      بازديد کلي : 2,613,927
      اطلاعات شما
      آي پي : 54.80.60.91
      مرورگر :
      سيستم عامل :
    مطالب جدید
    • بهترین چربی سوزترین نوشیدنی جهان
    • راحت ترین راه برای درمان بوی بد دهان
    • با این رژیم تا عید 10 کیلو کم کنید
    • روش های برای سفت کردن پوست صورت
    • روش تهیه مارگاریتا پیتزایی مخصوص گیاهخواران
    • با پوست تخم مرغ چیکار میشه کرد
    • 15 روش برای مدیریت دعواهای زن و شوهر
    • راهنمای شناخت شامپوی مناسب برای موی شما
    • خوراکی های ضد سرماخوردگی
    • 11 راههای فوق العاده برای تقویت حافظه
    مطالب پربازدید
    • 23 روش براي از بين بردن لكه از روي پارچه
    • روشن کردن پوست با آب لیمو ، چرا و چگونه
    • اس ام اس فلسفی و جملات معنادار زیبا
    • طرز تهیه بیسکویت کوکیز
    • شش تاثير باور نكردنيه خيار بر پوست شما
    • طرز تهیه مربا و شربت شاتوت
    • داستان من و بابا و مامان
    • جدیدترین قوانین کسر خدمت سربازی
    • وب‌سايت خود را تحليل كنيد
    • طرز تهیه شیرینی توپی
    • طرز تهیه شیرینی پفکی شکلاتی
    • پنکه و ساختمان آن
    • آموزش تزیین انواع میوه شب یلدا
    • راه حل ساده برای خارج کردن آب از گوش
    • ضميمه چارديواري روزنامه جام جم شماره 466
    مطالب تصادفی
    • عامل موفقیت سرمایه‌ گذاران چیست
    • روش های جلب محبت همسر پس از دعوایی زناشویی
    • طــــلاق عاطفي چگونه شكل مي‌گيرد؟
    • 5 نكته برای پاک کردن رنگ مو
    • فال روزانه دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۲
    • ضميمه كليك روزنامه جام جم شماره 382
    • روانشناسی افراد از روی لباس
    • ضميمه سيب (ويژه‌نامه دانش و پزشكي) شماره 249
    • ضميمه كليك شماره 389
    • راهی برای رسیدن به همه هدف ها